غزل شمارهٔ ۲۷۴۷

ز نیرنگ خیال طفل شوخ شعله در چنگی

شرر حواله گردیده‌ست تا گردانده‌ام رنگی

تجلی صیقا دیدار چون آیینه‌ام اما

نمی‌باشد به نابینایی حیرانی‌ام زنگی

تلاش لازم افتاده‌ست ساز زندگانی را

سری بر سنگ می‌باید زدن بی صلحی و جنگی

چو صبح اظهار ناکامی‌ست سامان بهار من

ز پرواز غباری چند پیدا کرده‌ام رنگی