غزل شمارهٔ ۲۷۵۹

زغرور شمع ورعونتش همه جاست آفت روشنی

که چو مو نشسته هزار سر،‌ته تیغ‌، از رک‌گردنی

تب وتاب طاقت فتنه‌گر، همه را دوانده به دشت و در

تو به عجز اگر شکنی قدم‌، نه رهی است‌ پیش و نه رهزنی

دوسه روزگو تپش نفس به هوا زند علم هوس

ندویده ربشه‌ات آنقدرکه رسد به زحمت کندنی

چو سحر تلاش‌گذشتنی ز جهات بایدت آنچنان

که ز صد فشاندن آستین گذرد شکستن دامنی