غزل شمارهٔ ۲۷۶۳

به عزم بسملم تیغ‌ که دارد میل عریانی

که در خونم قیامت می‌کند ناز گل افشانی

چه سازم در محبت با دل بی‌انفعال خود

نیفتد هیچ کافر در طلسم ناپشیمانی

در آن محفل که بود آیینه‌ام‌ گلچین دیدارش

ادب می‌خواست بندد چشم من نگذاشت حیرانی

اگر هوشی‌ست پرسیدن ندارد صورت حالم

که من چون ناله‌ام صد پرده عریانتر ز عریانی