غزل شمارهٔ ۲۷۶۵

تنش را پیرهن چون‌گل دمید افسون عریانی

قبای لاله‌گون افزود بر رنگش درخشانی

جنون حسن از زنجیر هم خواهدگذشت آخر

خطش امروز بر تعلیق می‌پیچد ز ریحانی

مژه‌ گو بال میزن من همان محو تماشایم

به سعی صیقل از آیینه نتوان رُفت حیرانی

نمی‌باید به تعمیر جسد خون جگر خوردن

بنای نقش پایی را چه معموری چه ویرانی