غزل شمارهٔ ۲۷۶۸

ز بسکه‌کرد قصور نگاه مژگانی

به خود شناسی ما ختم شد خدا دانی

شرر گل است خزان و بهار امکانی

ندارد آنهمه فرصت که رنگ گردانی

ز خود بر آمدگان شوکتی دگر دارند

غبار هم به هوا نیست بی‌سلیمانی

به عجز کوش‌ گر از شرم جوهری داری

مباد دعوی کاری کنی که نتوانی