غزل شمارهٔ ۲۷۷۱

ز عریانی جنون ما نشد مغرور سامانی

توان دست از دو عالم برد اگر باشد گریبانی

مگر از خود روم تا اشکی وآهی به موج آید

که چون شبنم نی‌ام سر تا قدم جز چشم حیرانی

چه سان زبر فلک عرض بلندیها دهد همت

که از کوتاهی این خیمه نتوان چید دامانی

ندانم از کدامین‌ کوچه خیزد گرد من یا رب

نوای شوقم و گم کرده‌ام ره در نیستانی