غزل شمارهٔ ۲۸۱۷

گه به رو می‌دوی و گاه به سر می‌آیی

نیستی اشک چرا اینهمه ‌تر می‌آیی

درد فرصت ز هجوم املت باز نداشت

سنگها بسته به دامان شرر می‌آیی

زین تخیل‌ که فشرده‌ست دماغ هوست

قطره نارفته به انداز گهر می‌آیی

شعله‌ات گو نفسی چند به‌ پرواز تند

آخر از ضبط نفس در ته پر می‌آیی