غزل شمارهٔ ۱۸۶۸

دروازه هستی را جز ذوق مدان ای جان

این نکته شیرین را در جان بنشان ای جان

زیرا عرض و جوهر از ذوق برآرد سر

ذوق پدر و مادر کردت مهمان ای جان

هر جا که بود ذوقی ز آسیب دو جفت آید

زان یک شدن دو تن ذوق است نشان ای جان

هر حس به محسوسی جفت است یکی گشته

هر عقلی به معقولی جفت و نگران ای جان