غزل شمارهٔ ۱۸۹۱

ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدن

وز نیک و بدت پاک بخواهیم بریدن

هر چند شب غفلت و مستیت دراز است

ما بر همه چون صبح بخواهیم دمیدن

در پرده ناموس و دغل چند گریزی

نزدیک رسیده‌ست تو را پرده دریدن

هر میوه که در باغ جهان بود همه پخت

ای غوره چون سنگ نخواهی تو پزیدن