غزل شمارهٔ ۱۸۹۳

صد گوش نوم باز شد از راز شنودن

بی بوددهنده نتوان زادن و بودن

استودن تو باد بهار آمد و من باغ

خوش حامله می گردد اجزا ز ستودن

بر همدگر افتادن مستان چه لطیف است

وز همدگر آن جام وفا را بربودن

ای آنک به عشق رخ تو واجب و حق است

آیینه دل را ز خرافات زدودن