بخش ۱۰

و ملک یک شب بنزدیک ایران دخت رفتی و یک بنزدیک قوم دیگر. شبی که نوبت حجره ایران دخت بود بحکم میعاد آنجا خرامید، مستوره تاج برسرنهاده پیش آمد و طبق زرین پر برنج بر دست و پیش ملک بیستاد.

صد روح درآویخته از دامن قرطه

صد روز برانگیخته از گوشه شب پوش

و ملک ازان تناول می‌فرمود و بمحاورت او موانستی می‌یافت و بجمال او چشم روشن می‌گردانید. قال علیه السلام: النظر الی المراة الحسناء یزید فی البصر.

در این میان انباغ او آن جامه ارغوان پوشیده بریشان گذشت.

چون آب همه زره زره زلف

وز زلف همه گره گره دوش

ملک او را بدید حیران بماند و دست از طعام بکشید، و قوت شهوت و صدق رغبت عنان تمالک از وی بستد و بروی ثنای وافر کرد، وانگاه ایران دخت را گفت: تو مصیب نبودی در اختیار تاج. چون حیرت ملک در جمال انباغ بدید فرط غیرت او را برانگیخت تا طبق برنج بر سر شاه نگوسار کرد چنانکه بروی و موی او فرو دوید، و آن تعبیر که حکیم دران تعریض کرده بود هم محقق گشت.