غزل شمارهٔ ۶
از آن تنهایی ملک غریبی شد هوس ما را
که روزی چند نشناسیم ما کس را و کس ما را
ز دست ما اگر پابوس خوبان بر نمیآید
همین دولت که: خاک پای ایشانیم بس ما را
به راه محمل جانان چنان بیخود نیم امشب
که هوش رفته باز آید به فریاد جرس ما را
به آب چشم ما پرورده شد خار و خس کویش
ولی گلهای حسرت میدمد زان خار و خس ما را