غزل شمارهٔ ۱۳

آرزومند توام، بنمای روی خویش را

ور نه، از جانم برون کن ارزوی خویش را

جان در آن زلفست، کمتر شانه کن، تا نگسلی

هم رگ جان مرا، هم تار موی خویش را

خوب‌رو را خوی بد لایق نباشد، جان من

همچو روی خویش نیکو ساز خوی خویش را

چون به کویت خاک گشتم پایمالکم ساختی

پایه بر گردون رساندی خاک کوی خویش را