غزل شمارهٔ ۴۱

من به کویت عاشق زار و دل غمگین و غریب

چون زید بیچاره عاشق؟ چون کند مسکین غریب؟

پرشس حال غریبان رسم و آیینست لیک

هست در شهر شما این رسم و این آیین غریب

وقت دشنامم به شکرخنده لب بگشا که هست

در میان تلخ گفتن خنده شیرین غریب

سر ز بالین غریبی بر ندارد تا به حشر

گر طبیبی چون تو یابد بر سر بالین غریب