غزل شمارهٔ ۸

دامن وصل تو گر افتد به دست

پای به دامن کشم از هرچه هست

عشق توام چشم درایت بدوخت

مه‌ر توام دست کفایت ببست

شوق رخت پردهٔ عقلم درید

سنگ غمت شیشهٔ صبرم شکست

رنگ رخت آب برونم ببرد

مشک خطت ریش درونم بخست