غزل شمارهٔ ۱۲

دل هرجایی من آفت جانست و تنست

آتش عمر خود و برق تن و جان منست

از سر زلف بتانش نتوان کردن فرق

در تن تیره‌اش از بس که شکنج و شکنست

حاصل وقتم از آن نیست به جز رنج و بلا

نه دلست این به حقیقت که بلا و فتنست

دیده آ‌زادی خود را به گرفتاری خویش

زین سبب عشق نکویانش شعارست و فنست