غزل شمارهٔ ۱۳

چه غم ز بی کلهی کآ‌سمان کلاه منست

زمین بساط و در و دشت بارگاه منست

گدای عشقم و سلطان وقت خویشتنم

نیاز و مسکنت و عجز و غم سپاه منست

به راه عشق نتابم سر از ارادت دوست

که عشق مملکت و دوست پادشاه منست

زنند طعنه که اندر جهان پناهت نیست

به جان دوست همان نیستی پناه منست