غزل شمارهٔ ۲۵

رفتند دوستان و کم از بیش و کم نماند

روزم سیاه گشت و برم سایه هم نماند

چون صبح از آن سبب نفس سرد می کشم

کان صبح چهره چون نفس صبحدم نماند

با من ستم نمی‌کند ار یار من رواست

چندان ستم نمودکه دیگر ستم نماند

گویی دلت چرا نشد از هجر من غمین

آن قدر تنگ شدکه درو جای غم نماند