غزل شمارهٔ ۴۳

پیر مغان جام میم داد دوش

از دو جهان بانگ برآمد که نوش

می‌روی و از عقبت می‌رود

جان و تن و دین‌ و دل و عقل و هوش

رفتی و برخاست فغانم ز دل

آمدی از راه و نشستم خموش

بر من و یاران شب یلدا گذشت

بس که ز زلف تو سخن رفت دوش