غزل شمارهٔ ۵۱

دی من و محمود در وثاق نشستیم

لب بگشادیم‌ و در به روی ببستیم

گفتم برخاست باید از سر عالم

گفت بلی تا به مهر دوست نشستیم

گفتمش ایثار راه میر چه باید

گفت دل و جان نهاده بر کف دستیم

گفتم شیر از کمند میر نجسته است

گفت که ما نیز از آن کمند نجستیم