غزل شمارهٔ ۵۳

واجب نبود دل به بتی بیهده بستن

کاو را نبود شیوه بجز عهد شکستن

هر دوست که با دوست ندارد سر پیمان

میباید از او رشتهٔ پیوند گسستن

چون یار ندارد خبر از یار چه حاصل

نالیدن و خون خوردن و بر خاک نشستن

یاری که وفا بیند و با غیر شود یار

شرطست برو از سر عبرت نگرستن