غزل شمارهٔ ۵۵

آن سنگدل که شیشهٔ جانهاست جای او

آتش زند در آب و گل ما هوای او

سوگند خورده‌ام که ببوسم هزار بار

هرجا رسیده است به یکبار پای او

جز کاندر آب و آیینه دیدم جمال وی

بر هیچ کس نظر نگشودم به جای او

عاشق که آرزو نکند جز رضای دوست

این عجز او بتر بود ازکبریای او