غزل شمارهٔ ۶۱

بتا ز دست ببردی دلم به طراری

ولی دریغ که ننمودیش پرستاری

به‌ دلربایی و شوخی و صیدکردن خلق

مسلمیّ و نداری همی وفاداری

به گاه عرض ادب همچنان ادیب ترا

به یاد داده همین چابکی و طراری

چنین صنم که تویی‌‌ گر همی نپوشی روی

نهان شود ز خجلت بتان فر خاری