شمارهٔ ۱۰ - وله ایضاً

ای زلف نگار من از بس که پریشانی

سرتا به قدم مانا سامان مرا مانی

چون زنگیکی عریان زانو به زنخ برده

در تابش مهر اندر بنشسته و عریانی

هندو چو سپارد جان در آذرش اندازند

تو به‌آتش‌سوزان‌در چون‌هندوی بیجانی

افعی‌زده را مانی از بس که به‌خود پیچی

با آنکه تو خود از شکل ‌چون افعی پیچانی