شمارهٔ ۵۳

خسروا ای ‌آنکه قهرت روز رزم وگاه کین

چرخ را با تیره خاک ره برابر می کند

گر نبود آنکه بینی روز رزم اندر هوا

روزگار از بیم تیغت خاک بر سر می کند

حاجتت‌نبود به‌خنجر روز کین کز روی کین

گردش مژگان چشمت کار خنجر می کند

بُـرّش از بازوی ارغونست نز برنده تیغ

با بداندیشش‌ مگو کاین حرف باور می کند