غزل شمارهٔ ۱۹۴۹

آنچ می آید ز وصفت این زمانم در دهن

بر مرید مرده خوانم اندراندازد کفن

خود مرید من نمیرد کآب حیوان خورده است

وانگهان از دست کی از ساقیان ذوالمنن

ای نجات زندگان و ای حیات مردگان

از درونم بت تراشی وز برونم بت شکن

ور براندازد ز رویت باد دولت پرده‌ای

از حیا گل آب گردد نی چمن ماند نه من