غزل شمارهٔ ۱۹۷۱

از دخول هر غری افسرده‌ای در کار من

دور بادا وصف نفس آلودشان از یار من

دررمید از ننگ ایشان و خبیثی‌ها و مکر

از وظیفه مدح یارم این دل هشیار من

خاک لعنت بر سر افسوس داری بدرگی

کو کند از خاکساری درهم این هنجار من

ای بریده دست دزدی کو بدزدد حکمتم

و آنگهی دکان بگیرد بر سر بازار من