قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷

داد جاروبی به دستم آن نگار

گفت کز دریا برانگیزان غبار

آب آتش گشت و جاروبم بسوخت

گفت کز آتش تو جاروبی برآر

عقل جاروبت نگار آن پیر کار

باطنت دریا و هستی چون غبار

آتش عشقش چو سوزد عقل را

باز جاروبی ز عشق آید به کار