قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰

دُرد دردش خورده ام تا صاف درمان یافتم

دل ز جان برداشتم تا وصل جانان یافتم

کار جمعی شد پریشان در هوای زلف او

گرچه من جمعیت از زلف پریشان یافتم

عارفانه آمدم از غیب و در غیبُ الغیوب

جمع و تفصیل وجود خویشتن زان یافتم

روح اعظم عقل او در درهٔ بیضا بود

آدم معنی و هم لوح قضا زان یافتم