غزل شمارهٔ ۵۷

نور تجلی او ساخت منور مرا

صورت او شد پدید کرد مصور مرا

پیر خرابات عشق داد مرا جام می

ساقی رندان خود کرد مقرر مرا

عقل دمی دور شو از بر رندان عشق

مستم و تو هشیار نیست تو در خور مرا

مجلس تو آن تو مجمع من آن من

فکر پریشان تو را زلف معنبر مرا