غزل شمارهٔ ۷۳

ساقی ز کرم نواخت ما را

خمخانه بریخت بر سر ما

ما جام و بر آب چون حبابیم

دریاب ز ما و ما ز دریا

عشقست که هیچ جا ندارد

هر جا می جو تو جای بی جا

در دیدهٔ مست ما توان دید

آن نور ولی به چشم بینا