غزل شمارهٔ ۱۹۸۵

صنما بیار باده بنشان خمار مستان

که ببرد عشق رویت همگی قرار مستان

می کهنه را کشان کن به صبوح گلستان کن

که به جوش اندرآمد فلک از عقار مستان

بده آن قرار جان را گل و لاله زار جان را

ز نبات و قند پر کن دهن و کنار مستان

قدحی به دست برنه به کف شکرلبان ده

بنشان به آب رحمت به کرم غبار مستان