غزل شمارهٔ ۱۴۱

با محیط عشق او دنیا بر ما شبنمی است

چشمهٔ آبی چه باشد هفت دریا شبنمی است

موج و دریا و حباب و جو به عین ما نگر

تا روان بینی در آن دریا که آنها شبنمی است

عارف دریا دلی گر دم ز دریا می‌ زند

هست دریای خوشی اما از آنجا شبنمی است

ژاله‌ای بر عارض لاله نشیند در نظر

گر چه سیراب است اما جان ما را شبنمی است