غزل شمارهٔ ۱۴۲

جان ما با ما در این دریا نشست

یار دریا دل خوشی با ما نشست

از سر هر دو جهان برخاست دل

بر در یکتای بی‌ همتا نشست

در خرابات مغان ما را چو یافت

مجلسی خوش دید خوش آنجا نشست

چون سر دار فنا دار بقا است

بر سر دار آمد و از پا نشست