غزل شمارهٔ ۱۴۳

از جور و جفای بی وفا دوست

چون شد دل خستهٔ بلا دوست

مائیم غلام و یار مولا

مائیم گدا و پادشا دوست

بیگانه ز هر دو کون گشتیم

دردا که نگشت آشنا دوست

در بند بلا چو بسته پائیم

دیگر چه کند به جای ما دوست