غزل شمارهٔ ۱۴۴

چشم ما روشن به نور روی اوست

لاجرم من دوست می‌بینم به دوست

رند مست از گفت و گو ایمن بود

هر که مخمور است او در گفتگوست

عشق را با رنگ و بوئی کار نیست

عقل دایم در هوای رنگ و بوست

صد هزار آئینه گر بینم به چشم

در همه آئینه‌ ها چشمم بر اوست