غزل شمارهٔ ۱۸۵

آن چنان مجلسی که جانم خواست

عشق جانان بهای ما آراست

آفتاب جمال رو بنمود

ما به او ، او به خود چنین پیداست

بحر و موج و حباب و جو آبند

ما ز ما جو که عین ما با ماست

ما و زاهد به هم کجا سازیم

عقل با عشق می نیاید راست