غزل شمارهٔ ۲۰۷

راز دل عشاق به هر کس نتوان گفت

این گوهر عشقست بگفتن نتوان سفت

در صومعه یک دم نتوانیم نشستن

بر خاک در میکده صد سال توان خفت

مردانه قدم بر سر مستی بنهادیم

به زین لگدی بر سر هستی نتوان کُفت

گر دست دهد دولت جاوید بیابیم

حاشا که خودی از ره توحید توان رفت