غزل شمارهٔ ۲۲۳

از دیر برون آمد ترسا بچه ای سرمست

بر دوش چلیپائی خوش جام مئی بر دست

کفر سر زلف او غارتگر ایمان است

قصد دل و دینم کرد ایمان مرا برده است

کفری و چه خوش کفری کفری که بُود ایمان

این کفر کسی در اوست کایمان به خدایش هست

ناقوس زنان می گفت آن دلبرک ترسا

پیوسته بود با ما یاری که به ما پیوست