غزل شمارهٔ ۲۳۹

نور رویش آفتابی دیگر است

سایهٔ او ماهتابی دیگر است

زلف او درتاب رفت از دست دل

تاب او را پیچ و تابی دیگر است

گفتمش جان و دل جانان توئی

گفت آری این جوابی دیگر است

نقش می بندم خیالش را به خواب

خوش بود این خواب خوابی دیگر است