غزل شمارهٔ ۲۴۹

عشق جانان در میان جان خوشست

راز دلدار از جهان پنهان خوش است

درد بی درمان او درمان ما

در دلم این درد بی درمان خوش است

حال سودائی زلف یار من

همچو زلفش می برد سامان خوش است

عشق و گنجی و دل ویرانه ای

آن چنان گنجی در این ویران خوشست