غزل شمارهٔ ۲۹۸

همه عالم تن است و او جان است

شاه تبریز و میر او جان است

کنج دل شد به گنج او معمور

ورنه بی گنج کنج ویرانست

عقل کل در جمال حضرت او

همچو من واله است و حیران است

زلف او مو به مو پریشان شد

حال جمعی از آن پریشان است