غزل شمارهٔ ۳۱۲

کشتهٔ عشق تو دل زندهٔ جاویدان است

این چنین کشته کسی زندهٔ جاویدان است

سخن از گنج و طلسم ار بکنم عیب مکن

عشق گنجیست که در کنج دل ویران است

جان فدا کردم و جانان نظری کرد به من

هرچه دارم همه از بندگی جانان است

در سراپردهٔ دل خلوت دلدار من است

خوش مقامی که در او تکیه گه سلطان است