غزل شمارهٔ ۳۲۵

چشم ما از نور رویش روشنست

مهر و مه چون یوسف و پیراهنست

نور اول روح اعظم خوانمش

بلکه او جان است و عالم چون تنست

مجلس او بزم سرمستان بود

جرعه ای از جام او شیر افکنست

عشق می گوید سخنها ورنه عقل

در بیان آن معانی الکنست