غزل شمارهٔ ۳۲۸

دردمندیم و آن دوا این است

راحت جان مبتلا این است

نقش رویش خیال می بندم

در نظر نور چشم ما این است

دل ما جان خود به جانان داد

دولت و دین دو سرا این است

عقل بیگانه رفت و عشق آمد

یار سرمست آشنا این است