غزل شمارهٔ ۳۴۳

چشم ما روشن به نور روی اوست

لاجرم عالم به چشم ما نکوست

دیده ام آئینهٔ گیتی نما

عاشق و معشوق با هم روبروست

هر خیالی را که دیده نقش بست

دوست می دارم که می بینم به دوست

عشق سرمست است و فارغ از همه

عقل مخمور است و هم درگفتگو است