غزل شمارهٔ ۳۴۸

چشم من روشن به نور روی اوست

این چنین چشمی خوشی بینا نکوست

غیر او دیگر ندیده دیده ام

هرچه آید در نظر چشمم بر اوست

دیدهٔ بینا به من بخشید او

لاجرم من دوست می بینم به دوست

من چنین سرمست و با ساقی حریف

زاهد مخمور اگر در گفتگوست