غزل شمارهٔ ۲۰۰۹

نک بهاران شد صلا ای لولیان

بانگ نای و سبزه و آب روان

لولیان از شهر تن بیرون شوید

لولیان را کی پذیرد خان و مان

دیگران بردند حسرت زین جهان

حسرتی بنهیم در جان جهان

با جهان بی‌وفا ما آن کنیم

هرچ او کرده‌ست با آن دیگران