غزل شمارهٔ ۳۷۵
در دل هر که عشق جانان نیست
مرده دانش که در تنش جان نیست
عاشق زلف و روی معشوقم
التفاتم به کفر و ایمان نیست
در خرابات چون من سرمست
هیچ رندی میان رندان نیست
ای که درمان درد می جوئی
خوشتر از درد درد درمان نیست
در دل هر که عشق جانان نیست
مرده دانش که در تنش جان نیست
عاشق زلف و روی معشوقم
التفاتم به کفر و ایمان نیست
در خرابات چون من سرمست
هیچ رندی میان رندان نیست
ای که درمان درد می جوئی
خوشتر از درد درد درمان نیست