غزل شمارهٔ ۴۲۱

جان به خلوت سرای جانان رفت

دل سرمست سوی مستان رفت

آفتابی به ماه رو بنمود

گشت پیدا و باز پنهان رفت

مدتی زاهدی همی کردم

توبه بشکستم این زمان آن رفت

عمر باقی که هست دریابش

در پی عمر رفته نتوان رفت